تبليغاتX
تو ره گل دادم نگا کن او گلی مه
مه که رفتم دعا کن او گلی مه...!

یادمان باشد

یاد مان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم!

 
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یاد مان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

 
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم


گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد
دل دیوانه من بهر کی افتاده به خاک


این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار
به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز


یادمان باشد که د یگر دل تنها نیست
یادمان باشد که دیگر دل تو مال من است

 

+ نوشته شده در  Fri 15 Dec 2006ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط علی رضا محبی  | 

ترا از بین صد گلها جدا کردم

به قلبم جشن عشقت را به جا کردم

برائ ختم و پایانئ تنهائ

تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

عاشقانه  
+ نوشته شده در  Fri 15 Dec 2006ساعت 6:59 قبل از ظهر  توسط علی رضا محبی  | 

love

L :    Lonely and private meeting

O :    On  every  page writing (( دوستت دارم))

V :      Voriety  of  letters

E :      End up with crying

+ نوشته شده در  Thu 7 Dec 2006ساعت 6:10 قبل از ظهر  توسط علی رضا محبی  | 

عشق با لبخند و دیدار آغاز میشود

با مزاغ و بوسه به اوج می رسد    ((ایام قشنگ است)) 

و با اشک و جدائ به آخر می رسد   ((سخترین ایام است)) 

+ نوشته شده در  Wed 6 Dec 2006ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط علی رضا محبی  | 

جهان از عشق آفریده شد

چون مرا از آن دوست دور میداشت زندادن من شد

و چون مرا به این دوست نزدیک می داشت خانه امید من شد

غزل

نویسم نامهء از بیوفائ

ببندم با بر مرغ هوائ

ببر مرغک به دست دلبرم ده

بگو صد داد و بداد از جدائ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 1 Dec 2006ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط علی رضا محبی  | 

 

در مهر تو بینم همه آرامش جان را

با یاد تو سر کردهام این روز و شبان را

در کار تو ریزم همه سرمایهء هستی

سودائ تو بروا نکند سود و زیان را

گقتی که من آن تاکم و در من چو بمانید

بور بار گران مایه کنم گوهر جان را

گقتی که چو خواهید همه فیض خداوند

بخشد به شما سلطنت هر دو جهان را

گفتی که دری بسته بکوبید گشایم

بگشودی و دیدم نهان را و عیان را

گفتی که چو کودک به برش رو که بدر هست

چون برهء گمگشته که دیدست شبان را

گفتی که مرا حکم محبت بود و بس

حکم تو بنازم که به هم بسته جهان را

 

+ نوشته شده در  Thu 30 Nov 2006ساعت 4:43 قبل از ظهر  توسط علی رضا محبی  | 

True Love Godly Love Godly Love

بی شکست است عشق بیروزی از اوست

آنکه ‌بایانی ندارد اوست اوست

هر رهی جز عشق بایان می رسد

هر تنی جز عشق بر جان می رسد

آنکه بیند رازها را در نهان

کی دیگر بیند بجز چشمی عیان

 

+ نوشته شده در  Thu 30 Nov 2006ساعت 4:22 قبل از ظهر  توسط علی رضا محبی  |